مهدى لطفى
94
علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )
سلسلهوار به هم متصل بودند ، ديگر نمىتوانست بحث را ادامه دهد ، مجبور مىشوند كه بحث و نوشتن را تعطيل كنند . وقتى از همهجا مأيوس مىشوند ، فكر مىكنند چه كنند كجا بروند ، از كجا پيدا كنند . . . ، آخر الامر پناهنده مىشوند به پناهگاه هميشگى خودش كه حرم مطهر علوى باشد . مىروند داخل حرم مقابل ضريح مىايستند ، مشكل خود را عرض مىكنند ، درخواست كمك مىكنند . به زبان حال مىگويند : مولاى من كتاب ، كتاب شماست ، من در دسترسى به كتابى كه براى كتاب شما ، مىخواهم عاجز شدهام اگر نيازى به كتاب « الغدير » داريد اين كتاب را براى ما مهيا كنيد . فرداى آن روز ، علماء به ديدن ايشان مىآيند ، علّامه از كتابى كه دنبالش بود سؤال مىكنند ، يكى از علما مىگويد : كتابى كه دنبال آن هستى در أعظميّه [ اسم يكى از محلههاى بغداد ] نزد يكى از علماى اهل سنت مىباشد . اين عالم خيلى متعصب و ناصبى است . علاوه بر اين ايشان اين كتاب را حتى به نزديكترين فاميلهاى خود هم نمىدهد ، آنوقت تو چگونه مىتوانى كتاب را از ايشان بگيرى ؟ ! علّامه مىگويد : در وصول به مطلوب خود از خدا كمك مىگيرم . فرداى آن روز ايشان عازم سفر مىشوند . مىگويند : صبح از نجف به قصد زيارت سيّد الشهداء خارج شدم ماه رمضان بود روزه بودم ، با آب افطار كردم از كربلا به طرف كاظمين راه افتادم بعد از اداء مراسم زيارت در كاظمين به طرف اعظميه حركت كردم ظهر به آنجا رسيدم ، به در خانه آن شيخ رفتم ، در زدم ، خود شيخ آمد دم در ، به محض